نقدی بر سخنان اهانت آمیز احمد شاملو در مورد حکیم فردوسی

بقلم : جعفر معروفی

 


چندی پیش کتابی می خواندم از یک روحانی که اتفاقا ناشر کتاب او هم یکی انتشارات حوزه علیمه قم بود و در آن نویسنده شرحی بر نفوذ صهیونیزم در طول تاریخ ! بر روی کشورها و اقوام

مختلف  داشت  و از آن جمله حکیم فردوسی را دست نشانده صهیونیزم ! جهانی دانسته  و برای تایید ادعای خود این ابیات شاهنامه را نقل قول کرده بود :

 

ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را بدانجا رسیدست کار

که تاج کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو


با خود گفتم پس  تاریخ نویسان  دنیا و از جمله در ایران بیایند دوباره بر اساس ادعای این آقا تاریخ 100 ساله صهیونیزم را هزار ساله و بلکه بیشتر کنند.
همین چند روز پیش با یکی از پان ترکهای افراطی صحبت می کردم او با حرارت تمام می گفت ابوالقاسم فردوسی دست پرورده و آلت دست انگلیس !است و ادامه داد انگلیس ها او را آوردند تا
فارسها را بر ترکها برتری بخشند!

با خود گفتم پس  تاریخ نویسان  دنیا و از جمله در ایران بیایند دوباره بر اساس ادعای این آقا تاریخ 500 ساله انگلیس را هزار ساله و بلکه بیشتر کنند !.

و حالا شاملو ! . او  ارزش حکیم فردوسی را تا حد یک حرامزاده پایین می آورد ...

صهیونیست! انگلیسی و حرامزاده  !!! این عناوین را به که می گویند ؟ به حکیم ابوالقاسم فردوسی صاحب کتاب شاهنامه!

بدون شک اگر امروز از ایرانیان بخواهند بزرگترین اثر مکتوب خویش را در طول تاریخ انتخاب کنند چیزی بجز شاهنامه نخواهد بود .
این مسئله مربوط به امروز و یا دیروز نیست بلکه هزار سال است شاهنامه حافظ و پاسدار مرزهای فرهنگی ما بوده است . و حمله هزار قوم خارجی نتوانسته است فرهنگ و اندیشه پاک ایرانی را
بزداید اگر از درون خاکسترهای مغولها و صد قوم دیگر ایران دوباره برخواست قد علم کرد و دوباره در جهان درخشید چیزی نیست جز ستون فقراتی که در قبل از فردوسی خداینامه (نامه باستان) نام داشت و با نظم و سرودن آن بدست فردوسی شاهنامه نام گرفت کتابی اساطیری که مورخین مطالب و اندرزهای آن را تا هفت هزار سال پیش تخمین می زنند.
شاهنامه داستان افسون گریست که پناه ملت ایران در طی هزاران سال بوده و خواهدبود ملتی که سیمرغ وار از دل خاکسترها سر بلند می کند و تن به ذلت و بردگی اقوام و طوایف دیگر نمی دهد چه
این سلطه فیزیکی باشد و چه فرهنگی !

قبل از شروع بحث اصلی و نفد سخنان شاملو بد نیست اشاره ای کوتاه داشته باشم به سخنان اندیشمندان معاصر جهان در ارتباط با حکیم فردوسی:

 

یوگنی ادوارد برتلس (Yevgeni Edvardovic Bertels)ایران شناس و متخصص در زبان و ادبیات فارسی (1890-1957)که به همت او برخی از متون مهم فارسی به زبان روسی ترجمه شد و در تصحیح شاهنامه چاپ مسکو نقش داسته است در خطابه ای تحت عنوان " منظور اساسی فردوسی" چنین می گوید : ...تراژدی زندگانی فردوسی ، با تراژدی خود ملت ایران به هم آمیخته است.

دکتر فدریکو مایور دبیر کل سابق یونسکو  : هر روز افکار فردوسی بیشتر در جوامع مختلف نشر می یابد. ونقش او در تمدن بشری غیر قابل انکار است.

لی شینان اندیشمند و زبان شناس بزرگ چین : اکنون در چین ، بخشی از شاهنامه فردوسی بوسیله استاد "جان هون نین" از زبان فارسی به زبان چینی ترجمه گردیده است . این بخش شامل چهار داستان تراژدی از شاهنامه است. تراژدی های ایرج، سهراب ،  سیاوش و اسفندیار . این چهار داستان چه از نظر تصویر سازی قهرمانان و ژرفای اندیشه و فکر بحق نمونه ای از کل آن اثر بزرگ است.

اظهر دهلوی از روشنفکران معاصر هند : همانگونه که شاهنامه پایه اصلی زبان فارسی در ایران است کتاب رامایانا در هند پایه و اصل زبان ساسکریت می باشد.

پروفسور فضل الله رضا : شاهنامه و اندیشه مستتر فردوسی در این اثر،  یکی از اجزای اصلی هندسه اصلی اندیشه  قوم ایرانی است . اگر از جای  دیگری از ما بخواهند ،  ، که ما دواثر را که نمونه بارز و حامل تفکر ملی ما باشد ، بی شک ما شاهنامه فردوسی و مثنوی مولوی را معرفی خواهیم کرد . و با اصرار زیاد می توانیم بوستان و گلستان سعدی را به آنها اضافه کنیم .

شاهنامه آرمانهای مردم ایران را و چگونگی آنها را در برمی گیرد . آنچنانکه ایرانیان می خواستند ، سیمای ایشان جلوه کند و در تاریخ نامشان ثبت شود. ولو این روایت تاریخی با آنان کاملا تطبیق نکند . شاهنامه زبان غالب گویندگان و نویسندگان ایرانی را در این هزار سال باز کرده است. تاثیر سخن  فردوسی بر زبان فارسی از طریق گویندگانی مانند ،سعدی همچنان قرنهاست ادامه داشته است .

 اگر حدود 15 زبان زنده دنیا را به سوابق فرهنگی ممتاز آنان برگزینیم زبان فارسی و عربی در میان آنها خواهد بود ...زبان عربی ریشه های منطقی و دانشی دارد . و در قرنهای سوم و چهارم در اثر نهضتهای فرهنگی و اجتماعی زبان فارسی طلوع گرفت . فارسی دری ، زبانی است شیوا و پرتوان ، دارای واژه ها ، پسوندها و پیشوندها . این زبان نقل قلم است از ترکیب این دو زبان ، زبان فارسی امروز بوجود آمده است.

محمد التونجی اسطوره شناس و زبان شناس بزرگ سوری: عنتره( دلاور عرب و تقریبا معادل رستم در ادبیات عرب که به تنهایی از قبیله خویش دفاع می کرده  بر عکس رستم که اکثر اوقات همراه با لشکر و سپاه ایرانیان بوده  و دیگر فرق آنها این است که قهرمان عرب اهل  شعر وسخنوری است که این مسئله در مورد رستم صدق پیدا نمی کند)تنها یک قهرمان عرب است ، اما رستم یک قهرمان جهانی است.

کوریاناگی اندیشمند و روشنفکر ژاپنی :مردم ژاپن هیچگاه از شنیدن داستانهای شاهنامه سیر نشده و نمی شوند .ترجمه های جدید شاهنامه از پر خریدارترین کتابهای ادبی امروز ژاپن است.


محمدعلی فروغی : شاهنامه فردوسی هم از حيث کميت هم از جهت کيفيت بزرگترين اثر ادبيات و نظم فارسی است، بلکه ميتوان گفت يکی از شاهکارهای ادبی جهان است، و اگر من هميشه در راه احتياط قدم نميزدم، ميگفتم که شاهنامه معظمترين يادگار ادبی نوع بشر است. نخستين منت بزرگی که فردوسی بر ما دارد احيا و ابقای تاريخ ملی ماست. هرچند جمع آوری اين تاريخ را فردوسی نکرده و عمل او تنها اين بوده است که کتابی را که پيش از او فراهم آمده بود بنظم آورده است وليکن همين فقره کافيست که او را زنده کننده آثار گذشته ايرانيان بشمار آورد. چنانکه خود او اين نکته را متوجه بوده و فرموده است: " عجم زنده کردم بدين پارسی " و پس از شمارهء اسامی بزرگانی که نام آنها را ثبت جريدهء روزگار ساخته می گويد :
چون عيسی من اين مردگان را تمام            سراسر همه زنده کردم بنام
همه اقوام و ملل متمدن مبادی تاريخشان مجهول و آميخته بافسانه است و هراندازه سابقهء ورودشان بتمدن قديمتر باشد اين کيفيت در نزد آنها قويتر است، زيرا که در ازمنهء باستانی تحرير و تدوين کتب و رسائل شايع و رايج نبود، و وقايع و سوانحی که بر مردم وارد ميشد فقط در حافظهء اشخاص نقش ميگرفت و سينه به سينه از اسلاف باخلاف ميرسيد و ضعف حافظه يا قوت تخيل و غيرت و تعصب اشخاص، وقايع و قضايا را در ضمن انتقال روايات از متقدمين به متاخرين متبدل ميساخت و کم کم بصورت افسانه در می آورد. خاصه اينکه طبايع مردم عموما بر اين است که در باره اشخاص يا اموری که در ذهن ايشان تاثير عميق می بخشد افسانه سرايی ميکنند، و بسا که بحقيقت آن افسانه ها معتقد و نسبت بآنها متعصب می شوند
حاصل اينکه تاريخ باستانی کليهء اقوام و ملل بالضروره افسانه مانند است. هر قومی برای اينکه ميان افراد و دسته های مختلف او اتفاق و اتحاد وهمدری و تعاون موجود باشد، جهت جامعه و مابه
الاشتراک لازم دارد؛ و بهترين جهت جامعه در ميان اقوام و ملل، اشتراک در يادگارهای گذشته است، اگر چه آن يادگارها حقيقت و واقعيت نداشته باشد. چه شرط اصلی آنست که مردم بحقيقت آنها معتقد باشند، و ايرانيان همواره معتقد بوده اند که پادشاهان عظيم الشان، مانند جمشيد و فريدون و کيقباد و کيخسرو داشته و مردان نامی مانند کاوه و قارن و گيو و گودرز و رستم و اسفنديار ميان ايشان بوده که جان و مال و عرض و ناموس اجدادشان را در مقابل دشمنان مشترک مانند ضحاک و افراسياب وغيره محافظت نموده اند. به عبارت اخری، هر جماعتی که کاوه و رستم و گيو و بيژن و ايرج و منوچهر و کيخسرو و کيقباد و امثال آنان را از خود ميدانستند، ايرانی محسوب بودند و اين جهت جامعه، رشتهء اتصال و مايهء اتحاد قوميت و مليت ايشان بوده است

 


بحث اول:


نادر نادرپور شاعر بزرگ معاصر (قسمت آغازین مقاله او تحت عنوان پاسخ فردوسی به ضرورت تاريخ):  << گرچه دو مهفوم « زمان» و « تاريخ» ، مانند بسا مفاهيم ديگر، از ساخته های ذهن آدميزادند و در « طبيعت » وجود ندارند، اما ميان آنها تضادی هست که بر بسياری از آدميان آشکار نيست
عام ترين تعريفی که از مفهوم زمان به دست می توان داد، " تکرار پديده های طبيعی بـــر ـ يا بـــرای ـ آدمی است". بعبارت ساده تر: اگر شما، دوبار يا چند بار شاهد روييدن جوانه ها بر
درختان و يا دميدن خورشيد از مشرق و يا فرود آمدن برف از آسمان باشيد، احساس زمان می کنيد و چون جـُـز در خيال و خاطره، به « گذشته » باز نمی توانيد گشت، « زمان » را رو به « آينده » می بينيد
از همين تعريف، دو تبصره زاده می شود: اول آن که چون مفهوم « زمان » ، از « تکرار پديده های طبيعی » بوجود می آيد، يکنواخت است و دوم اين که: چون رو به « آينده »
دارد، گــُـذراست. پس صفات اصلی « زمان » : يکنواختی و گذرايی است
و حال آنکه « تاريخ » به گونه ای از زمان اطلاق می شود که « يکنواخت » و « گذرا» نيست. يعنی به دليل وقوع حادثه ای مهم، از ميان برهه های ديگر مشخص شده و به همان
دليل، در ذهن آدمی مانده است. پس صفات اساسی تاريخ « يکتايی » ( درمقابل يکنواختی زمان ) و « ماندگاری» ( در برابر گذرايی او ) است .
بر مبنای همين صفات است که « زمان » را مـُولد زندگی جسمانی و برونی انسان و « تاريخ » را محصول حيات معنوی و درونی او می توان دانست و نيز، علوم و فنون و ادراکات بشری
را با يکی از اين دو قلمرو، متناسب و يا سازگار می توان يافت
« سياست » که بنا بر يک تعريف مشهور باستانی، « علم استفاده از ممکنات » است در قلمرو « زمان » قرار دارد، زيرا که همهء قوانين و وسائل آن، به زندگی جسمانی و برونی
آدميان مربوط است و عبارت «استفاده از ممکنات » ناظر به همين معنی است
و برعکس، جای « هنر» در حيطهء « تاريخ» است، چرا که نه تنها همه اصول و ضرورياتش از حيات معنوی و درونی بشر پديد آمده، بلکه هدفش ـ در ضمير نا آگاه انسانی ـ غلبه بر
دوصفت اصلی زمان، يعنی يکنواختی و گذرايی بوده است
و از همين روست که هر اثر بزرگ هنری، در اوضاع و احوالی يگانه و تکرار ناپذير آفريده می شود و در همهء اعصار، پايدار می ماند و به همين سبب: « بی مانند » ( ضد يکنواخت)
و جاودان (ضد گذرا) است
پس هنرمند نيز، به تبع «هنر»، در حيطهء « تاريخ » زيست می کند و به ضرورتهای آن پاسخ می گويد و برخلاف او، سياستمدار، به تبع « سياست»، در قلمرو « زمان» بسر می
برد و به مقتضيات آن جواب می دهد
اکنون پرسش اين است که « مقتضيات زمان » چيست و « ضرورتهای تاريخ » کدام است>>

 

فکر می کنم بهترین سرآغاز سخن در نقد سخنرانی احمد شاملو از همین جملات شاعر و اندیشمند بزرگ معاصر نادر نادرپور آغاز بشود چنانچه در سخنرانی شاملو می خوانید او ابتدا از دانشجویان سئوالی دارد که آن را تا پایان بحث پنهان نگاه می دارد سئوال او چیست؟ این است که :

 شما جوان‌ها که‌ مردمى‌ شريفيد، از سرشتى‌ ويژه‌ايد، دربند نام‌ و نان‌ نيستيد، تنها سود و سلامت‌ جامعه‌ را مى‌خواهيد و جان‌ در سر عقيده‌ مى‌کنيد، کجاى‌ کاريد؟ چه‌ برنامه‌يى‌ دردست‌ داريد؟ چه‌ مى‌خواهيد بکنيد؟
کسى‌ به‌ اين‌ پرسش‌ دردناک‌ من‌ پاسخى‌ نداده‌ است‌، شما به‌ خودتان‌ چه‌ جوابى‌ مى‌دهيد؟ ـ اگر دل‌ کوچک‌تان‌ نمى‌شکند، من‌ خود بگويم‌. گمان‌ کنم‌ جواب‌ اين‌ باشد که‌: چو فردا شود فکر فردا کنيم‌.
فقط‌ براى‌تان‌ متأسفم‌!
...
من‌ از ته‌ قلب‌ اميدوارم‌ در اين‌ قضاوت‌ خود يکصد و هشتاد درجه‌ به‌ خطا رفته‌ باشم‌ اما تا آن‌جا که‌ با اجتماعات‌ دانشجويى‌ خارج‌ کشور تماس‌ داشته‌ام‌ و به‌ چشم‌ ديده‌ام‌، در ايشان‌ چندان‌ دغدغه‌يى‌
نسبت‌ به‌ اين‌ موضوع‌ بسيار بسيار حساس‌ احساس‌ نکرده‌ام‌.
دوستان‌ بسيارى‌ را ديده‌ام‌ که‌ ظاهراً محيط‌ ايرانى‌ دارند، البته‌ به‌ خيال‌ خودشان‌. يعنى‌ قرمه‌سبزى‌ مى‌خورند، با دمبک‌ رنگ‌ روحوضى‌ مى‌زنند، رقص‌ باباکرم‌ را به‌ رقص‌هاى‌ کاباره‌يى‌ ترجيح‌
مى‌دهند، يا اگر اعتقادات‌ مذهبى‌ دارند، نماز مى‌خوانند و روزه‌ مى‌گيرند، نسبت‌ به‌ چگونگى‌ ذبح‌ گوشتى‌ که‌ مى‌خورند، حساسيت‌ فراوان‌ نشان‌مى‌دهند و پاره‌يى‌ از آن‌ها اصلا خوردن‌ گوشت‌ را کنار مى‌گذارند و اگر نشود چادر به‌ سرکنند، با چارقد مى‌سازند. با مادرزن‌ و برادرزن‌ و خواهر زن‌ و زن‌ برادرشان‌ زير يک‌ سقف‌ زندگى‌ مى‌کنند و بر اين‌ گمان‌ باطلند که‌ چون‌ سفره‌ى‌ غذا را روى‌ زمين‌ مى‌گسترند، فرهنگ‌ ملى‌شان‌ را حفظ‌ کرده‌اند و ايرانى‌ باقى‌ مانده‌اند. عادت‌ را با فرهنگ‌ اشتباه‌ مى‌کنند و خود را فريب‌ مى‌دهند، چون‌ يادشان‌ رفته‌ است‌ که‌ آقازاده‌شان‌ حتا زبان‌ مادريش‌ را بلد
نيست‌ و از فارسى‌ احتمالا فقط‌ کلمه‌ى‌ پدرسوخته‌ را ياد گرفته‌؛ که‌ معنيش‌ را هم‌ نمى‌داند و تازه‌ با لهجه‌ى‌ آمريکايى‌ هم‌ چيز بسيار هشلهفى‌ از آب‌ درمى‌آيد!

نگاه احمد شاملو در کدام بستر قرار می گیرد زمان یا تاریخ؟

 اگر تاریخ است پس چرا ، رو به روز شدن و آینده دارد در صورتی که تاریخ و هنر دو ریشه اساسی دارد  یکتایی و  و ماندگاری .
پس وجوح سخن احمد شاملود نه در تاریخ سیر می کند و نه در هنر او به دنبال علم ممکنات یعنی سیاست است که به او این امکان را می دهد وجوح مختلفی از جمله تاریخ و هنر را نیز ابزار گونه به
کار گیرد و بدین شکل قصد و منظور خویش را نهایی سازد .
سئوال اینست که اگر او این پرسش را در ابتدای سخنرانی مطرح می ساخت چه می شد؟  آیا دوساعت زمان بعد از سئوال را می توانست با هجو ونقد تاریخ و هنر طی کند و در نهایت در پله ابتدای
پرسش ، شنونده را باقی گذارد؟
خیر ! امکان نداشت  او درآن صورت تنها یک راه داشت محقق سازی مسیر رسیدن به این مقصود را و در آن صورت هم نمی توانست تیتر وار آنگونه که گوی با محصل سال اول دوره راهنمایی
تحصیلی سخن می گوید و برای او دو دوتا چهارتا می کند شنوندگان را با دست خالی از جلسه نطق مقشوش خویش خارج سازد نگاهی دوباره به پاسخهای نهایی که خود او تیتروار ارایه نموده داشته باشیم   :


۱. هيچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌انديشم‌ و ديگران‌ غلطند. صِرف‌ِ داشتن‌ چنين‌ اعتقاد خودبينانه‌يى‌ دليل‌ حماقت‌ محض‌ است‌.
۲. اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانيت‌ انديشه‌يى‌ برود آن‌ انديشه‌ لزوماً بايد تبليغ‌ بشود. منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ انديشه‌يى‌ بدون‌شک‌ جنايت‌ است‌.
۳. فرد فرد ما بايد بکوشيم‌ مردمى‌ منطقى‌ باشيم‌، و چنين‌ خصلتى‌ جز از طريق‌ بحث‌ و گفت‌ و شنود با صاحبان‌ عقايد ديگر، محال‌است‌ فراچنگ‌ آيد.
۴. معتقدات‌ دگماتيکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طريق‌ تبادل‌ انديشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با ديگران‌ طفره‌ مى‌رود
متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هيچ‌ مفهوم‌ ديگرى‌ ندارد.
۵. حقيقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتيک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به‌ناگزير بايد مردمى‌ باشيم‌ که‌ جز به‌ حقيقت‌ سر فرود نياريم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقيقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشويم‌ حتا اگر
از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد.

از شما می خواهم یک لحظه برگردید به عقب . به زمانی که هنوز متن سخنرانی ایشان را مطالعه نکرده بودید حال پاسخ دهید پاسخ های نهایی آقای شاملو  را یعنی باور نداشتید ؟!

و یا نه! باور داشتید

و چه آگاهانه و چه ناخودآگاه همیشه بدان عمل نمی کردید...!
مسلما جواب شما بله است همه ما مثل روز برایمان این اصول روشن است  پس درس احمد شاملو در این مدت چه بوده است؟ رساندن ما به همانجای که هستیم! بله هنر او دقیقا در همین بوده که
شنوندگان و خوانندگانش را بدانجا برساند که ابتدا خود بوده اند البته با چاشنی اصطلاحات و فورمی شاید کمی پیچیده تر...

 


بحث دوم:


حتما همه دوستان معترفند پیشرفته ترین کشور در دنیای صنعتی امروز ژاپن است میزان درآمد سرانه هر ژاپنی و درعین حال میزان ذخائر مالی آن در بانکهای بزرگ جهان تا سه برابر آمریکا تخمین زده می شود.چندی پیش با یکی از دوستان اندیشمند که چند سالی است در یکی از دانشگاههای آنجا مشغول تدریس و تحقیق است  صحبت می کردم و از او این سئوال را کردم که :

با ارزشترین عنصر فکری برای هر ژاپنی چیست؟

و او گفت : ژاپن !

گفتم بیشتر توضیح بده و او ادامه داد :

تاریخ و فرهنگ ژاپن با ارزشترین قسمت مخیله هر ژاپنی است که همراه است با امپراطوریهای مختلف و قهرمانیهای سامورایی های پاک سرشت و سنن بجای مانده از تاریخ وهم آلود آنها . تاریخ آنها همچون نقاشی ها، موسیقی و خوشنویسی آنها خیال انگیز و رویایی است...


برگردیم به ادامه سخنان شاملو
و حالا چه کرد ؟!
او برای آنکه حس جاه طلبانه خویش را سیراب کند از چه داشته های که گذشت...!
شاهنامه را همه بر این باوریم که یک اثر هنری است یک اثر منظوم و زیبا با سخنان جزیل ، البته فردوسی برای محقق سازی این تابلوی شکوهمند از ماخذی ارزشمند سود برده است که بزرگترین
آنها نامه باستان (خداینامه) است و دیگر سخنان بر جای مانده بوذرجمهر حکیم و البته ریشه های اوستا را نیز می شود در آن دید اما آنها می توانستند تنها یک ماخذ خشک و بی روح با شند
پس فردوسی با دانش پهلوی همسر و رجوع به تاریخ و آیین کهن شروع به ترسیم زیبا ترین اثر تاریخ ملت ایران نمود مسیر اجرای این تابلو مسیری رو به کمال و البته برای نسل جوان همراه با
هشدارها همچون داستان ضحاک و امیدها را، برگشتن به خویشتن خویش در قهرمان سرای ذهنی خویش زابلستان جستجو وتوصیه می کرد.

او خود را صرفا متعهد به نقل تاریخ نمی دانست  شمایلهای ذهنی و اسطورهای کهن را همچون سیمرغ، را مدد  گرفت تا هیچ دری را در سیاهی محض برای ایرانیان نبندد او راهنما بود و پدر!
پدری دلسوز که تمام عمر خویش را صرف راهنمای به فرزندان خُرد خویش در دل  زمان و تاریخ پس از خویش نمود .
گستره ذهنی او مرزهای ایران را درنوردید و تمثیلهای او راهنمای تاریخی هنرمندان سراسر جهان شد.


وقتی با خانم لی شیان اندیشمند و زبان شناس بزرگ چین سخن می گفتم او برایم از داستان حماسه آمیزی سخن گفت که چهارصد سال پس از نوشتن شاهنامه در چین نگاشته شده البته همه با اسامی و
عناوین دیگر بطور مثال نام رستم در آن کتاب " تانگ" است او می گفت شاهنامه کاملا باز نویسی شده البته با حفظ کوچکترین جزئیات .و آن کتاب هم اکنون باارزش ترین کتاب چین است!
و  وقتی با دوستی ازبکی سخن می گویم او می گوید فردوسی در ازبکستان می زیسته و هم اکنون در آنجا مدفون است! و برای ادعای خویش می گفت ما در آنجا شهر طوس را داریم و مزار او را
و جالبتر که دوستانی قزاقستانی ،ترکمنستانی و در نهایت افغانستانی هم چنین ادعاهای داشتند و دارند...

برگردیم به جریان بحث :
شاملو به تابلوی تابناکی تاخت و بر امواج ناآگاهی مدت کوتاهی سوار شد تا آنجا که از او به عنوان یک اندیشمند و حتی مردی بزرگتر از فردوسی !!!یاد کنند.
 پس از سخنرانی او صدها مطلب از سوی بزرگترین اساتید ادب پارسی در سراسر جهان نگاشته شد اما او هیچ گاه از سخن خویش بر نگشت و حتی وارد بحث با هیچ یک از اساتید بزرگ ایران نشد
حال آنکه خود او در بند 4 نصحیتهای خود می گوید:

معتقدات‌ دگماتيکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طريق‌ تبادل‌ انديشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با ديگران‌ طفره‌ مى‌رود متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هيچ‌ مفهوم‌ ديگرى‌ ندارد.

حال چگونه و چرا در طی ده سالی که پس از سخنرانی اش در بین ما بود به هیچ یک از سخنان بزرگان و پیران ادب پارسی پاسخ نگفت و با سکوت و حرکات خاله زنکی به بد گویی و ریشخند منتقدین خویش  پرداخت .
پاسخ این است که او خود می دانست نمی تواند از سخنان خویش دفاع کند و در زمانی که جهان بدنبال دلایل و مدارکی برای ادعاهای جعلی او بود و همه تریبونهای عالم به سویش نشانه رفته بودند و
او می توانست براحتی هر اندیشه ای را که دارد با صدای بلند فریاد کند!اما او ساکت شد و حال آنکه در دومین قسمت از نصایح خویش می گوید:

اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانيت‌ انديشه‌يى‌ برود آن‌ انديشه‌ لزوماً بايد تبليغ‌ بشود. منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ انديشه‌يى‌ بدون‌شک‌ جنايت‌ است‌.
 
اگر اندیشه ای بوده و او خود بیان نکرده است ؟ پس او خود جنایتکار بوده که آن را پنهان ساخته است حال اگر بگوید او در آن سخنان اندیشه اش را تام و تمام بیان نموده خواهم گفت طبق بند اول
نصایح اش  می گوید:

هيچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌انديشم‌ و ديگران‌ غلطند. صِرف‌ِ داشتن‌ چنين‌ اعتقاد خودبينانه‌يى‌ دليل‌ حماقت‌ محض‌ است‌.


او تنها مدعی مطالبی آنگونه بود پس می تواند فقط یک ادعا باشد لذا طبق نصحیت پنجم او یعنی :

حقيقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتيک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به‌ناگزير بايد مردمى‌ باشيم‌ که‌ جز به‌ حقيقت‌ سر فرود نياريم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقيقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشويم‌ حتا اگر از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد.

حال چرا او برای عقیده اش چنان تقدسی قائل شد که هیچ گاه حاضر به بحث در مورد آنها نشد و آیا موارد بالا همه دلایلی بر محکومیت شخص او نیست.

 

بحث سوم:

ابتدا نظری به سخنان او بیفکنیم :


بگذاريد يک‌ حکم‌ کلى‌ صادرکنم‌ و آب‌ پاکى‌ را رو دست‌تان‌ بريزم‌: همه‌ى‌ خودکامه‌هاى‌ روزگار ديوانه‌ بوده‌اند. دانش‌ روان‌شناسى‌ به‌راحتى‌ مى‌تواند اين‌ نکته‌ را ثابت‌ کند. و اگر بخواهم‌ به‌
حکم‌ خود شمول‌ بيش‌ترى‌ بدهم‌ بايد آن‌ را به‌ اين‌ صورت‌ اصلاح‌ کنم‌ که‌: خودکامه‌هاى‌ تاريخ‌ از دَم‌ يک‌ يک‌ چيزى‌شان‌ مى‌شده‌: همه‌شان‌ از دَم‌، مَشَنگ‌ بوده‌اند و در بيش‌ترشان‌ مشنگى‌ تا حد وصول‌ به‌ مقام‌ عالى‌ ديوانه‌ى‌ زنجيرى‌ پيش‌ مى‌رفته‌. يعنى‌ دوروبرى‌ها، غلام‌هاى‌ جان‌نثار و چاکران‌ خانه‌زاد، آن‌قدر دوروبرشان‌ موس‌موس‌ کرده‌اند و دُمبشان‌ را توى‌ بشقاب‌ گذاشته‌اند و بعضى‌ جاهاشان‌ را ليس‌ کشيده‌اند و نابغه‌ى‌ عظيم‌الشأن‌ و داهى‌ کبير و رهبر خردمند چَپان‌ِشان‌ کرده‌اند که‌ يواش‌يواش‌ امر به‌ خود حريفان‌ مشتبه‌ شده‌ و آخرسرى‌ها ديگر يکهو يابو ورشان‌ داشته‌ است‌ ؛ آن‌يکى‌ ناگهان‌ به‌ سرش‌ زده‌ که‌ من‌ پسر آفتابم‌، آن‌ يکى‌ ديگر مدعى‌شده‌ که‌ من‌ بنده‌ پسر شخص‌ خدا هستم‌، اسکندر ادعا کرد نطفه‌ى‌ مارى‌ است‌ که‌ شب‌ها به‌ بستر مامانش‌ مى‌خزيده‌ و نادرشاه ‌ که‌ از همان‌ اول‌ بالاخانه‌ را اجاره‌ داده‌ بود پدرش‌ را از ياد برد و مدعى‌شد که‌ پسر شمشير و نوه‌ى‌ شمشير و نبيره‌ى‌ شمشير و نديده‌ى‌ شمشير است‌.
فقط‌ ميان‌ مجانين‌ تاريخى‌ حساب‌ کمبوجيه‌ى ‌ بينوا از الباقى‌ جداست‌. اين‌ آقا از آن‌ نوع‌ مَلَنگ‌هايى‌ بود که‌ براى‌ گرد و خاک‌ کردن‌ لزومى‌ نداشت‌ دور و برى‌ها پارچه‌ى‌ سرخ‌ جلو پوزه‌اش‌ تکان‌ بدهند
يا خار زير دمبش‌ بگذارند. چون‌ به‌قول‌؛ معروف‌ خودمان‌ از همان‌ اوان‌ بلوغ‌ ماده‌اش‌ مستعد بود و بى‌دمبک‌ مى‌رقصيد. اين‌ مردک‌ خل‌وضع‌ (که‌ اشراف‌ هم‌ تنها به‌همين‌ دليل‌ او را به‌تخت‌ نشانده‌ بودند که‌ افسارش‌ تو چنگ‌ خودشان‌باشد) پس‌ از رسيدن‌ به‌ مصر و پيروزى‌ بر آن‌ و جنايات‌ بى‌شمارى‌ که‌ در آن‌ نواحى‌ کرد، به‌کلى‌ زنجيرى‌ شد. غش‌ و ضعف‌ و صرع‌ و حالتى‌ شبيه‌ به‌ هارى‌ به‌اش‌ دست‌ داد.

تعبیر او از خود کامه چیست؟
همه ما می دانیم تاریخ انتخاب حکومتها توسط رای گیری و به اصلاح دموکراسی نوین بیشتر 200 سال نیست پس منظور شاملو بر روالی که هزاران سال جریان داشته و همه مردم حتی عقلا و
فیلسوفانش در آن زمان چیزی جز آن را تجویز نمی نمودند در چیست ؟ بله همه ما امروز می دانیم آن نوع حکومت درست نیست و حتی کودکانمان امروزه حتی در مدارس نمایندگان و بقول قدیمی ترها مفسر کلاس خویش را خود انتخاب می کنندا و می آموزند در درجات بالاتر انتخاب گر دولتمردان خویش باشند . البته این یک تکامل است اما ما نمی توانیم صرفا به خاطر این تکامل مدنی تمدنهای پیشین را به ریشخند و یا مورد هجو قرار دهیم اگر اینگونه باشد پس انسانهای اولیه که در غارها زندگی می کردند بیشتر مضحکند! اما به طور مثال می بینیم یکی از سرمایه های هنری و تاریخی ملت اسپانیا غارهای گلاسکو می باشد که حاوی نقاشی های انسانهای  اولیه است.


برگردیم به عنوان خودکامه شاملو
با کمی دقت که تعمق زیادی هم نمی طلبد پی می بریم عنوان خودکامه عنوانی است که امروزه ما برای حکومتهای جاه طلب بکار می بریم و آن هم بدان خاطر که دموکراسی را می شناسیم تنها و تنها
بدان خاطر ! و صد البته اگر از پیران خانواده خویش بپرسیم خواهیم دید پادشاه سابق را با احترام کامل یاد می کنند چرا که آنها همان سیستم را پذیرفته بودند...
و اما ادامه بحث او :


همه‌ى‌ خودکامه‌هاى‌ روزگار ديوانه‌ بوده‌اند.


همه ما می دانیم در تاریخ چند هزار ساله آن همه پادشاه ... یا از پدر حکومت را به ارث برده  و یا از طریق تقییر سلسله و قیام  !
و تا آخر عمر نیز این پادشاهی را حفظ  می کردند...
با تعریف شاملو همه آنها  خودکامه و دیوانه هستند .  دیوانه و خودکامه!!!...

 شاملو هزاران سردار دلاور را که در طول زمان ، با سپر کردن جان خویش برای سربلند ی و حفظ این آب و خاک جانفشانی  و در این راه با میلیونها سوار خویش نام ایران را  زنده نگاه داشته و نوامیس ایران را از گزند خونخواران مجاور مصون داشته اند  اینگونه برخورد می کند :


خودکامه‌هاى‌ تاريخ‌ از دَم‌ يک‌ يک‌  چيزى‌شان‌ مى‌شده‌: همه‌شان‌ از دَم‌، مَشَنگ‌ بوده‌اند و در بيش‌ترشان‌ مشنگى‌ تا حد وصول‌ به‌ مقام‌ عالى‌ ديوانه‌ى‌ زنجيرى‌ پيش‌ مى‌رفته‌.

ادامه دارد 

 

 

 

 

سیامک بهروز :

اهانت و توهین کردن در هر مقطعی محکوم است و اگر " استاد شاملو" هم فردوسی را حرامزاده خوانده اشتباه کرده است و کار غلطی انجام داده.

در مورد نقد ایشان که مقاله ای فراهم کردید برای من این را به ارمغان نیاورد که شاملو در اشتباه بود!
شاهنامه از نظر زبانی و ادبی بی نظیر است و شکی در آن نیست و اگر شاملو از او
خرده میگیرد نه به خاطر آنکه ایراد دستور زبانی دارد که شما آنقدر در با ارزش بودن این کتاب به عنوان یک اثر ادبی و تاریخی پافشاری میکنید!
ایراد او به محتوای آن است و تحریف تاریخ !

"...پس وجوح سخن احمد شاملود نه در تاریخ سیر می کند و نه در هنر او به دنبال علم ممکنات یعنی سیاست است که به او این امکان را می دهد وجوح مختلفی از جمله تاریخ و هنر را نیز ابزار گونه به کار گیرد و بدین شکل قصد و منظور خویش را نهایی سازد..."

سیاست با همه چیز همراه است! با نان خوردنمان، با سر کار رفتنمان، با شعرخواندنمان ، با کاریکاتور کشیدنمان ! و ..........

در این مورد:


۱. هيچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌انديشم‌ و ديگران‌ غلطند. صِرف‌ِ داشتن‌ چنين‌ اعتقاد خودبينانه‌يى‌ دليل‌ حماقت‌ محض‌ است‌.
۲. اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانيت‌ انديشه‌يى‌ برود آن‌ انديشه‌ لزوماً بايد تبليغ‌ بشود. منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ انديشه‌يى‌ بدون‌شک‌ جنايت‌ است‌.
۳. فرد فرد ما بايد بکوشيم‌ مردمى‌ منطقى‌ باشيم‌، و چنين‌ خصلتى‌ جز از طريق‌ بحث‌ و گفت‌ و شنود با صاحبان‌ عقايد ديگر، محال‌است‌ فراچنگ‌ آيد.
۴. معتقدات‌ دگماتيکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طريق‌ تبادل‌ انديشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با ديگران‌ طفره‌ مى‌رود متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هيچ‌ مفهوم‌ ديگرى‌ ندارد.
۵. حقيقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتيک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به‌ناگزير بايد مردمى‌ باشيم‌ که‌ جز به‌ حقيقت‌ سر فرود نياريم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقيقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشويم‌ حتا اگر از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد.

به غیر از اولی چهارتای دیگر آن چه ایرادی دارد ؟؟؟؟؟
من به عنوان یک انسان مستقل شماره یک را به دور میریزم و بقیه اش را به خاطر میسپارم که صحبتهای عاقلانه ایست!

وقتی شما برای " شاهنامه " و " فردوسی" تقدس قایل میشوید و به " تعصب" میرسید اما اگر مانند من که " استاد شاملو " را مقدس نمیدانم و او را همانند خودم انسان میدانم که ممکن است اشتباه کند ، بیشتر از او یاد میگیرم و مواردی را که نمیتوانم از او قبول کنم را به دور میریزم!!!

در ضمن در مورد اینکه عرض کردید:

"...شاهنامه داستان افسون گریست که پناه ملت ایران در طی هزاران سال بوده و خواهدبود ملتی که سیمرغ وار از دل خاکسترها سر بلند می کند و تن به ذلت و بردگی اقوام و طوایف دیگر نمی دهد چه این سلطه فیزیکی باشد و چه فرهنگی !..."

پس بنابراین ملت ایران تا به حال زیر هیچ سلطه ای نرفتند و آزاد زندگی کرده اند؟؟
در کدامین دوره؟ هر که بر سر کار سوار بود مردم را هم سر کار گذاشت!!!!
از هر چاله ای در آمده به چاهی دیگر افتاده؟؟
چرا؟
به خاطر همین " اسطوره پرستی " و دوری از حقایق و واقعیات " امروز " خود !!!!

بیاییم از هزار سال پیش به امروز برگردیم و به مشکلات امروز بپردازیم .
همانطور که شاملو مال امروز بود !

این را به خاطر داشته باشید :
" تاریخ یکی از دروغگوترین مخلوقات بشر است !!!!"

 

 


 


جعفر معروفی :

در پاسخ به دوست عزیزم بهروز باید بگویم  تمام موارد را یک به یک توضیح خواهم داد در ادامه بحث ...

فقط این توضیح را لازم است بگویم که من ۵ موردی که شاملو متذکر شده ( منبع خود او نیست چرا که همین مطالب را برتراند آرتور ویلیام راسل هم می گوید ) را قبول دارم و اگر طی نقد آنها را بکار برده ام بدان خاطر بوده است که بگویم خود شاملو به این موارد متقد نبود ! نه اینکه من آنها را رد کنم...

در مورد تحریف تاریخ در شاهنامه نیز از شما که یک هنرمندید تعجب می کنم !

شما خداوندگار و خالق اثر خود هستید و هر طور دوست دارید مجسمه می سازید شعر می گوید و نقاشی می کشید و آیا این درست است که من بگویم آقای بهروز شما در فلان شعرتان یا نقاشی تان تاریخ را تحریف کرده اید!؟

او تاریخ نگار نیست او می گوید عجم زنده کردم بدین پارسی

یعنی واژه ها را حفظ کردم و برای شما به یادگار گذاشتم اگر حتی یک مورد در جای دیدید یا شنیدید که فردوسی گفته من تاریخ نگارم بگوید تا همین فردا از همه شما معذرت خواهی کنم و در وبلاگم را تخته کنم

آنوقت است که شما می توانید بگوید فردوسی، رستم و یا سیمرغ و یا ضحاک را از کجایش در آورده

در غیر این صورت با کمال ارزشی که برای زحمات شاملو قائلید در این مورد خاص باید عملکردش را به عنوان یک انسان آزاده رد کنید ...

 

 

 

 


سیامک بهروز :

راجع به زیربنای تاریخی بودن داستانهای شاهنامه شکی دارید؟ یعنی میفرمایید فردوسی خیالپردازی کرده و داستانهایی از خود در آورده و زیربنای تاریخی ندارد؟

شاید آخر صحبتهای شما را متوجه نشدم.

در ضمن آن پنج مورد را اولین بار در چند روزی پیش در متن سخنرانی ایشان در وبلاگ شما خواندم و آنجا توضیحی نداده بود که منبع از کجاست یا کسی دیگر هم این حرفها را زده.
من از زبان او در آن مقاله خواندم.
پس اگر به این حرفها معتقد نیست پس چرا آنها را به زبان می آورد؟

راستش کمی گیج شده ام !!

 

 

 

 


جعفر معروفی :


آقای بهروز من همچنان مات مبهوتم
چرا نمی خواهید قبول کند که فردوسی یک شاعر و یک هنرمند است؟! اگر تمام دنیا را هم بگردید از او فقط و فقط به همین عنوان یاد شده البته امکان دارند پسوندهای و پیشوندهای  همچون بزرگترین حماسه سرای جهان و یا حکیم و یا استاد را همراه نامش ببینید اما هیچگاه نخواهید دید از او به عنوان ماخذ تاریخی  یاد بشود .
و لذا شما که همیشه سنگ آزادی را به سینه می زنید چرا نمی خواهید قبول کنید حکیم فردوسی این حق را داشته برای خلق و آفرینش اثر بزرگش صدها داستان و حکایت و همچنین تاریخ را مرور کند و آنگاه بدلخواه هر یک را برای ترکیب بندی اثرش(بقول نقاشان کمپوزسیون)لازم می دیده انتخاب و به کار بندد  و شاید خواسته باشد هیچ فرمی را آنگونه که هست استفاده نکند او آزاد بوده آزاد !آزاد
احمد شاملو با چنگ انداختن به اثر هنری و گرانقیمت او برای خود به دنبال لباسی است عاریتی بود.
و کسی نبود ، به او بگوید جنابعالی  که درد ریشه های فرهنگی را داری چرا سازنده نشدی که امروز تبر برداشتی و بر ریشه بزرگترین اثر فارسی می زنی!...


آقای بهروز بحث من در اینجا ، با شما کاملا روشن و آشکار است.
برای آنکه از این بن بست درآیم شما موضع خویش را روشن کنید !

فردوسی به عنوان یک هنرمند  شاعر ،آزاد بوده هر آنگونه صلاح می دانسته اثرش را خلق کند(که در این صورت بحث احمد شاملو ، نابجاست)
یا
فردوسی به عنوان هنرمند شاعر آزاد نبوده و باید طبق تاریخ صحیح و احتمالا مورد پسند ما !!! اثرش را خلق می کرده ( که در این صورت شما مخالف آفرینش هنری خارج از تاریخ هستید! و برای شما شاعر یکی منظوم کننده دقیق تاریخ!)

اینکه چرا شاملو نگفته نصحتهایم از برتراند آرتور ویلیام راسل  است من بی گناهم شاید صلاح نمی دانسته بگوید برای تحول فرهنگی و اجتماعی ایران شما به نصحیتهای یک اجنبی گوش فرا دهید!
در مورد اینکه چرا این 5 تذکر  نصحیت گونه را خود عمل نمی کرده حتما نیازی به این نصیحت ها نداشته !
چنانچه 5 مورد را با پاسخش به نقدهای انجام گرفته مطابقت دهید ،خواهید دید او فقط می گفته! مانند واعظی  که خود منع "می" کند  و در خفا " می " نوشد...

 


سیامک بهروز :

من با این پیام موضعم را در قبال " شاهنامه " و "فردوسی " و " شاملو " برای شما روشن میکنم.

من فردوسی را به عنوان یک شاعر زبردست و خلاق ، مسلط بر زبان فارسی و یک میهن پرست قبولش دارم اما کلمه " هنرمند " به هر که شعر گفت یا نقاشی کرد یا سازی نواخت ، اطلاق نمیشود.
هنرمند کسی است که از چیره دستی در حرفه خود ( هنرهای هفت گانه که البته شاید به تعداد آن در آینده اضافه خواهد شد ) وقایع زمان خود را اعم از سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی برای مردم بازتاب دهد. حال میتواند این بازتاب با کشیدن یک کاریکاتور باشد یا ساختن یک آهنگ شاد و رقص برانگیز ، یا حتی یک بیت شعر یا یک ساختمان عظیم.
اکنون اگر نقاشی آمد و در زمان زاری و بددبختی مردم " گل و بلبل " بکشد و تحویل مردم دهد ، این آدم یک " هنرمند " نیست بلکه یک " نقاش چیره دست" است!
با شکهایی که " استاد شاملو " در باره شخصیتهای شاهنامه و داستانهای نقل شده در آن میکند برای من هم جای شک میماند که آیا فردوسی از چیره دستی خود در شاعری سواستفاده کرده و به مردم فریبی پرداخته یا اینکه واقعا وقایع را ( گیریم که با تغییراتی فانتزی ) تحریف نکرده است.
در این مورد صحبتهای شاملو برایم غیرمنطقی نیست.
پس در مورد هنرمند بودن فردوسی ، آری، شک دارم.

درست است که من دم از آزادی هنرمند میزنم و هنرمند باید در کار خود آزاد باشد تا جایی که به ضرر مردم نباشد! آزادی هم مانند همه چیز حد و مرزی دارد و اگر برایش حدودی را قایل نشویم به " هرج و مرج " میرسد.

در مورد آن 5 مورد:
این صحبتهای هرکه میخواهد باشد ، باشد. همه از یکدیگر یاد میگیریم و شاملو هم در صحبتهایش از کسان دیگر فاکت آورده چون به آنها اعتقاد داشته.
اما برای من همانطور که قبلا هم گفتم مورد اول قابل قبول نیست زیرا هرکس که به چیزی اعتقاد دارد میگوید که حق با من است و اگر خیلی با انصاف باشد میگوید :
" شاید اشتباه کنم ولی اینطور فکر میکنم ."

میخواهم موضوعی را تکرار کنم و آنکه بیاییم به جای اینکه برای اثبات یا رد شاهنامه
یا شاملو وقت و انرزی تلف کنیم به مشکلات جدید هنر امروز بپردازیم.
شاملو و فردوسی هر دو مانند من و شما انسانهایی بودند با ضریب هوش بالا و ضریب اشتباه شاید بالاتر !!!! آنها هم ممکن است که اشتباه کنند .
نباید بگوییم که شاملو کاملا اشتباه بود و فردوسی کاملا درست !
یا فردوسی کاملا اشتباه بود حق با شاملو است !
میتوانیم از هر دوی آنها چیزهایی یاد بگیریم و هرآنچه برایمان منطقی به نظر نیامد از این گوش بگیریم و از گوش دیگر درش کنیم.
اجباری به قبول آنها نداریم!! میخواهد از دهان هر که درآمده باشد. فرقی نمیکند.

بحث در این موردها به جز نفاق و جدایی بین هنردوستان راستین ارمغان دیگری به همراه نخواهد داشت و من سعی میکنم که آخرین کامنتم در این مورد باشد.

در آخر این را هم اضافه کنم که مطلبی را که در بالای وبلاگ خود از زبان " استاد شاملو " نوشته اید توهین آمیز است و اگر اهانت کردن درست نیست پس ...؟؟!!

 

 


جعفر معروفی :

آقای بهروز عزیز متن شما را مطالعه کردم کاش از ابتدا وارد مباحثه رو در رو با من نمی شدید تا مجبور نشوید پس از کلی نگارش و تعمق ! همه چیز را حاشا کنید و از قدیم گفته اند دیوار حاشا

بلند است  ...
شما بزرگترین هنرمند تاریخ ایران به گواه دوست و دشمن را فقط یک شاعر ساده می دانید که بخاطر تفنن و یا لذت شخصی اش  شعری سروده!
و حالا من باید برای شما این جریان را بشکافم  برگردم به تاریخ و از زبان ده تاریخ نویس ادله بیاورم که بله در زمان غزنویان چه بر دودمان ایرانیان گذشته و بگویم حکام غزنوی در دربار خود

بجای حرمسرا ، پسرسرا داشته اند و پسران خوب روی ایرانی را بجای دختران پیشکش هم می کردند !و مثال بیاورم وقتی محمود غزنوی زیبا ترین پسر حرمسرایش می میرد تا پنج روز  جسد او را درآغوس داشته و منکر مرگ او بوده است!
و یا بگویم واژه ایران معنایی در آن زمان نداشته چون ایرانی وجود نداشته  و حکام غزنوی همچنان خراجگزار خلیفه بغداد بودند
از ایرانیان چه مانده بود؟
نه کشور و نه ناموس و نه دین ، آیین !
هر چه بود!    
 اینها نبود حالا اگر صد تاریخ نویس هم به شما معرفی کنم خواهید گفت همه اش دروغ است! به شما بگویم بزرگترین خصوصیت شاهنامه در آن است که دقیقا برای انرژی بخشیدن به توده ملت

خوار شده ایران سروده شده و این غم نهانی  فردوسی بوده که او را متعهد به ساخت این مجموعه سترگ می کند باز خواهید گفت به نظر من احمد شاملو بیراه نرفته!
شما تنها و تنها سنگ یک چیز را به سینه می زنید و آن اینست که هرچه مظهر ملت ایران است را رد می کنید و هر کس مخالف تمدن و تاریخ ایران است را موجه!می دانید حالا علت چیست من نمی

دانم ...

شما گفتید نام وبلاگم توهین آمیز است!
این کلام من نیست سخن احمد شاملو است.
 چطور  شاملو به حکیم فردوسی اهانت بکند امامن حتی اجازه ندارم نقل کلام کنم!
با این حساب تمام جنایتکاران بد سخن حق دارند که معترض شوند چرا جملاتی از آنها اینور و آن ور درج می شود و بگویند اینها توهین آمیز است !
جالبتر آنکه  از دیدگاه شما توهین آمیز به  توهین کننده (احمد شاملو)و نه به قربانی اصلی(فردوسی) !!!
همین بهتر این جریان همین جا با شما تمام بشود و افکار عمومی قضاوت کنند .


من از آقای دکتر خسروی می خواهم یک نظر خواهی دیگر ایجاد کنند و در آنجا این مطلب را به نظر خواهی بگذارند که :

ملت ایران برترین هنرمند و بهترین اثر هنری تاریخ ایران زمین را معرفی کنند

تا ملت ایران خود بگوید که همراه و همراز شان کیست و او حامل چه تفکری است
و توضیح آخر آنکه : در جامعه مدرن امروز معیار ارزش هر چیز افکار عمومی است .

 

 


سیامک بهروز :

من به زبان فارسی صحبت میکنم و به فارسی مینویسم. ایرانی هستم و ایران را عاشق. حال که نظرم این است که شاملو چرند نمیگوید باید این مهر را بر روی پیشانی من بزنید که به تاریخ و هنر ایران احترامی قایل نیستم؟؟!! :

"""...شما تنها و تنها سنگ یک چیز را به سینه می زنید و آن اینست که هرچه مظهر ملت ایران است را رد می کنید و هر کس مخالف تمدن و تاریخ ایران است را موجه!می دانید حالا علت چیست من نمی دانم.."""

واقعا با این صحبتتان مرا ناراحت کردید. من هم به اندازه شما ( شاید هم بیشتر چون تعصب ندارم !!) ایران را دوست دارم و برای تاریخ و تمدن آن احترامی صدچندان قایلم و
تعمق در حرفهای " استاد شاملو " دلیل بر خیانت من به فرهنگ و هنر ایران نیست !! شما هم دارید زور میگویید!! که حتما باید فردوسی را " حکیم " بخوانیم و
" شاهنامه " را مقدس بدانیم تا " وطن دوست" به حسابمان بیاورید!!
اگر حرف بالای شما درست است از خودتان نمیپرسید که این بابا چرا در وبلاگ مشترک برای پشتیبانی از " استاد شرکا" فعالیت میکند؟؟ و از همه بیشتر در وبلاگ مقاله نوشته و این همه زحمت کشیده؟؟؟!
شاید به خاطر این بوده که " هر چه مظهر ملت ایران است را رد میکنم !!! " عجبا !
خودم خبر نداشتم ! از گوشزد شما واقعا ممنون!

فقط این را بدانید که من آزاده هستم و هرچه که بخواهم به آن ایمان می آورم و آنچنان که در پیش هم گفتم در صحبتها و نظرات منطقی بدون " تعصب " تعمق میکنم
و هیچ حرفی را فقط به خاطر اینکه فلانی گفته ، قبول ندارم و این دلیل بر این نمیشود که شما به خود اجازه دهید که مرا اینچنین بخوانید !
همین حرفهای شما که به من زدید نشانگر آن است که اگر در قدرتتان بود دهان همه " شاملو " ها را با سرب پر میکردید که دیگر از این غلطها نکنند!!
مشت نمونه خروار است!
اما مرتبا دم از آزادی و دمکراسی میزنیم!

از آزادی صحبت میکنیم و از " مرز " دم میزنیم!!!!!!!

تصور کن:

تصور کن بهشتی بالای سرمان نیست
فقط آسمان آبی!

جهنمی زیر پایمان نیست
فقط خاک پربار!

تصور کن همه برای امروز زنده اند!

تصور کن که خاک من و تو مال " ما " بود !!
خیال پرداز که کشتن و کشته شدن معنی نداشت .
خیال کن مذهبی وجود نداشت!
دشوار نیست!

تصور کن همه در صلح و صفا به زندگی مشغولیم
تصور کن کسی مالک ملکی از این خاک زمین نیست.
همه جا ملک همه !

خیال پرداز " من می خواهم " جمله ای بیش نبود !
خیال کن گرسنگی معنی نداشت.
تصور کن!
دشوار نیست.

تصور کن نسل بشر با هم برادر .
تصور کن همه با هم برابر.
تصور کن زمین قسمت شده میان مردم.
به دست خود مردم.

حالا ممکن است گویی به من، که من رویاییم!
در خواب و خیال زندانیم
ولی من امید دارم که روزی چو ما
خواهی آمد
با همچو رویایی، دست در دست ما
دنیا را یکی کنیم.

دشوار نیست.

نوشته " جان لنون"


انسان با آرزو و خیال زنده است.


جعفر معروفی :

آقای بهروز !      کمونیستها با همین تفکر و اشعار ! جهان را 70 سال به عقب برگرداندن کافیست نگاهی

به فلسفه مارکس بیفکنیم تا ببینیم نهایت این تفکر به کجا می انجامد به قول برادر فروغ  فرخزاد جوانان ابتدا سوسیالیست هستند (مانند فروغ) اما وقتی به واقعیتهای زندگی می رسند متوجه می شوند که.....

در شعر لنون هم مستتر است که مرزها را بر داریم حالا بر فرض این انگلیسی درست هم بگوید همه می دانیم دولت انگلستان سال به سال قوانین مهاجرت را مانند دیگر کشورهای اروپایی سخت تر می کند جوانان اروپایی را هم می بینیم که خارجی ها را چکار می کنند حال آنها، آن طرف را هر روز محدود  کنند ،که مسلما طبق یک سیاست و فلسفه ای می باشد آنوقت ما کشورهای در حال رشد مرزهایمان را برای استعمار آنها باز کنیم .

آقای بهروز افکار و خیالها جالب است اما آنچه شما می گوید در این جهان قابلیت انجام ندارد... شاید تصور شما را بتوانیم در جهان آخرت ببینیم ...!